|
تابلوام هنوز نیمه کاره است
وقتی به تاریخ آخرین پست این وبلاگ نگاه می کنم باورم نمی شه دو سال و یه ماه ازش می گذره.
اینجا یه جورایی خونه خودمه. همین که می دونم فقط و فقط نوشته هاش مال منه و هیچ کس حد اقل الان ازوجودش خبرنداره برام کلی مایه آرامشه. می خوام دوباره این جا رو راه بندازم و بهش یه سروسامونی بدم. شاید فقط و فقط به یه دلیل اینکه هنوز هم تابلو ام هنوز نیمه کاره است... |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 0:51 وديگر هيچ....
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت بنگر که از کجا به کجا میفرستمت حیف است طایری چوتودر خاکدان غم زینجا به آشیان وفا میفرستمت در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست میبینمت عیان و دعا میفرستمت هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر در صحبت شمال و صبا میفرستمت تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود به نوا میفرستمت ای غایب از نظر که شدی همنشین دل میگویمت دعا و ثنا میفرستمت در روی خود تفرج صنع خدای کن کایینه خدای نما میفرستمت تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا میفرستمت حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست بشتاب هان که اسب و قبامیفرستمت |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 22:12 فصل 21
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 12:0 يك حكايت مختصر
پس اینگونه بود ، روایت عشق در دنیای آدم ها؟!!! این چنین بی رحم و تاریک و خموش! سکوت تنها چاره است براین مبادله ی نا موزون.... |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 18:56 مجازات سیزیف
نمیدانم به كدامين گناه به مجازاتي همچون سيزيف محكومم؟!
كه اينگونه با تخته سنگ سنگيني بر پشت راه مي پويم و
هربار خسته تر و درمانده تر از هميشه باز به صفر مي رسم.
سال ها گذشته و من هنوز در جايگاه نخست ايستاده ام
ومدام
با قدم هايم بر اين صخره مقابل ضربه ميزنم
تا شاید گشایشی شود
ولی...
راه مدت هاست که مسدود است.
|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 9:42 قصه آسمون بی ستاره
اون شب آسمون اينجا يه عالمه دلش گرفت. اونقدر كه بغض، همه وجودش رو پر كرد. ولي هيچي نگفت . باز هم با كمون ماهش برامون خنديد و با ستاره هاش بهمون چشمك زد. اما اون شب هم مثل چند شب پيشش هرچي اين ور و اون ور رو نگاه كرد اون رو نديد. نمي دونست كجا قايم شده . ولی مطمئن بود رو زمين به اين بزرگي جا خيلي زياده و اسه قايم شدن. حالا كه عادت كرده بود اون هرشب براش دست تكون بده و با خط كردن لبهاش جواب خنده هاش رو بده، با نبودنش دنياش شده بود سياه سياه. نفهمید چرا ولی يهو بغضش تركيد اونوقت ستاره ها پخش و پلا شدن و ديگه هيشكي اونا رو نديد. ستاره ها كه رفتن ماه هم ديگه نخنديد رفت و نشست پشت يه تيكه ابر سياه و ديگم در نيومد. حالا ديگه آسمون اينجا خيلي وقته كه سوت و كوره مردم اينجا خنده ماه و چشمك ستاره ها رو يادشون رفته ديگه عادتمون شده تماشاي گريه سيل آساي آسمون... |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 21:15
آری...
در مرگ آورترین لحظه ی انتظار زندگی را دررؤیاهای خویش دنبال می گیرم. در رؤیاها و در امید هایم! |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:21 تصویر یک قاب
مي هراسم از ثبات و سكوني اينچنين، از باور سنگ شدن در مسير رود. ني نواز به چه مشغول است كه طنين فضايم اينگونه خاموشي گرفته ؟! مي ترسم از ثبت شدن و معلق ماندن در زماني گذرا؛ همچون تصويري درچارچوب چوبي و قديمي قاب. هراس دارم از روزي كه با عبور لحظات ، هر دم غباري بر صورت بي روحم نشيند و عكسم هر روز گم تر شود آن روز حتي منتظر نيم نگاهي هم نمي توانم بود از جانب تو... |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 14:43 یک آغاز
اينبار جز شاخه هاي شب بوي توي گلدان و ماهي قرمز تنگ بلور چيزي بهار را به خاطرم نمي آورد. خسته تر از هر سال باز زمزمه می کنم :
"يا مقلب القلوب والابصار"... |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 20:47 سکوت
صدا مي كنم، گوش مي كنی نگاه مي كنم، نهان مي شوي وصل مي شوم، رها مي كني سكوت مي كنم، سكوت مي كني سكوت مي كني اين است راه من... اين است راه تو |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 22:9 |
|


