|
میلاد
در پشت گيسوان تاريك اين شب غريب، پناهگاهي ندارم تا دلت را بر سفره رنگين خاطراتمان مهمان كنم . پس، طره اي وام مي گيرم و برتار دلم مي نوازم و تورا چون مركب نشين قصه پريان براين بزم مي نشانم . بزمي نيست ، ماه هاست روحم را در قفسي كوچك حبس كرده ام. چشم هايم را مي بندم، گوش هايم را مي گيرم و قدمهايم را به زنجير مي كشم ولي روحم ... فقط همين امشب رهايش مي کنم |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:30 خیال
چشمهايت را روی هم بگذار |+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:23 کاش...
چه قدر سرد است وچه قدر بي روح.
|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:15 |
|
