تبليغاتX
 میلاد

در پشت گيسوان تاريك اين شب غريب،

پناهگاهي ندارم تا دلت را بر سفره رنگين خاطراتمان مهمان كنم .

پس،
از سياهي سنگفرش ستاره ها

طره اي وام مي گيرم و برتار دلم مي نوازم

و تورا چون مركب نشين قصه پريان براين بزم مي نشانم .

 بزمي نيست ،
چون روحي نيست.

ماه هاست روحم را در قفسي كوچك حبس كرده ام.
براي روز ميلادت

چشم هايم را مي بندم، گوش هايم را مي گيرم و قدمهايم را به زنجير مي كشم

ولي روحم ...

فقط همين امشب رهايش مي کنم
تا گرد
آشیانت آزادانه پرواز کند...
خوب می دانم
فردا روز دیگری است
وزندانبان
حتما کلیدش را پس خواهد گرفت.

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:30  
 خیال

چشمهايت را روی هم بگذار 
وبگو...
هنوز دوستم داري ؟
از فاصله پلكهايت خطي بساز و يكدانه بودنم را باز به تصوير بكش
وبگو ...
هنوز دوستم داري ؟
از پس تاريكي شهر ديده ات نگاهم كن و به كالبد بازمانده ام در ذهنت رنگ بپاش
وبگو...
هنوز دوستم داري ؟
حالا چشم هايت را باز كن
از پشت حصار اين قوانين بي رحم نگاهم كن.
نگاهم كن و حالا بگو ...
هنوز هم دوستم داري؟

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:23  
  کاش...

      چه قدر سرد است وچه قدر بي روح.
      كاش مي توانستم ازاين حصار آجرين بگريزم.
      اشك در خانه چشمانم سنگيني مي كند. 
      خسته ام ،خسته...
      خسته ام از انكار آن روزهاي خوش.
      بي روحم...
      بدون گرماي روان به كجا راهی شوم؟
      كاش سنگ بودم و سرد.
      كاش خاطره ها مرا هم باخود مي بردند به آن ديار نا آشنا،
      دياري كه بايد همه چيز چال شوندوناپيدا.
      کاش می رفت ،او هم با من و خاطراتمان.
      كاش هر سه مدفون مي شديم...
      هر سه باهم،
      زير نقاب اين دنياي غريب.

 

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:15