تبليغاتX
 رویا
امواج صدايت كه كه بر گوشم نشست،
با سرزمين روياها وداع كردم.
نمي دانم خواب بود يا رويا
مي ديدمت،
مي شنيدمت
و براحتي در آغوش مهربانت جاي مي گرفتم.
چه ماهرانه شيريني خواب را از پلكهاي سنگينم زدودي
 و باز...
نجواهاي ديرينه را بر سرم نشاندي.
چشم هايم را كه باز كردم همه چيز واقعي بود
جز تو...
باز هم در روشنايي واقعيت ها گم شدي.
ومن...
دوباره تنها شدم
تنهاي تنها
این بار چه کسی برایم لالایی می خواند؟

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 8:20  
 تاخیر

باز هم دير آمدم
مثل هميشه
دير دير
 اينبار سردرگمی میان موج چهارچرخ هاي آهني را بهانه نمي كنم،
زمان بيش از اينهاست.
حالا عقربه هاي ساعت هم به تاخيرم مي خندند
دیگربراي حساب دير آمدنم روز شماري لازم است با صد برگ
امروزصدمين علامت را روي ديوار اتاقم حك كردم
صد روز گذشت ومن هنوزخوب نمي دانم

 كه راستي
تو منتظر بودي يا من!

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 22:4