تبليغاتX
 شال

آفتاب پهن مي شد روي وجود پير و بي جانش
 مي نشست روي همان صندلي چوبي كنار پنجره
 آخه اون هميشه منتظر بود.
_مادر جون توي اين گرما برای چي شال گردن مي بافين؟
_چون مادرم ...
هربار همین جواب را مي داد.
اين را مي گفت و دانه هاي ريز عرق توي اشك چشمش حل مي شد واز از لابه لاي چین و چروک صورتش پخش مي شد روي پاهاش.
شال نیم بافته روي پاهايش را گرفته بود.
يادم مي آيد آن سال ها زمستان كه مي شدهمه يه شال گردن نو داشتند
 ولي هيچ كس نمي دانست گنج بزرگي كه توي تار و پود اون نهفته بود چيه
حالا ديگه مادر جون خيلي وقته رفته...

امروز اولين دانه شال گردنت را سرانداختم.                                                         

نه گرما بر چهره ام نشست و نه بي حوصله گي از يكجا نشين شدن

ولي دلم يه طور غريبي شور مي زند.
 نگرانم...
نمي دانم آیا تاروپود اين شال زمستان امسال مي تواند گردنت رااز سرما بپوشاند؟!

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 10:14  
 سکوت

 نيستي تا برايت بگويم
 كه اين روزها

 نوازنده نغمه زندگي ام چه غم انگيز مي نوازد.
 آن روز كه رفتي
 عكس سارا هم از قاب پنجره روبرو محو شد و
 آن پرده هاي گلدار آبي آسماني هم براي هميشه بسته ماند.
 نيستي تا برايت بخوانم.
 بخوانم از سكوت اندوهباري كه اين شبها از ديوارهاي اتاق بر سرم

 می كوبد.
 حالا كه نيستي چگونه برايت روايت كنم
 قصه سفر تنها بازمانده روياهايم را.
 تو كه رفتي،
 همسايه ديوار به ديوار هم بارش را بست.
 اوهم گفت "بله" و خواهر كوچكش را دراين سكوت موهوم به باد سپرد.
 نيستي تا برايت نجوا كنم
 اندوه نبودنت را...

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 15:33  
 صید
هنوز خورشيد سرش را بالا نياورده بود
ولي انگار دستي یکی یکی ستاره هارا از صفحه آسمان مي چيد.
صدايي نبود جز موج كوچكي كه گهگاه به ساحل مي خورد.
تو آماده بودي
تورت را به قايق بسته بودي و براي آخرين بار نگاهم مي كردي
نگاهم می کردی ولي در سرت انديشه اي جز سفر برای صيد نبود.
هميشه مي گفتي صياد خوبي نمي شوم.
آن روز ها دخترك بي تجربه اي بودم با قلاب كوچكي در دست كه
هيچ گاه از سطح ساحل فراتر نمي رفتم.
كاش مي دانستي با چه حسرتي به تو و ماهي هاي نشسته بر تورت نگاه مي كردم.
ولي تو به جنس نگاهم مي خنديدي و قلاب كوچكم رابه سخره
مي گرفتي.
رفتنت را نديدم .
پرده نامرئي اشك جلوي ديدم را گرفته بود.
تو رفتي ومن با همان قلاب كوچك روي همان ساحل شني چه
روز هايي به انتظار نشستم .
كاش فقط يكبارمي گفتي كه چگونه قلابم را به آب بيندازم.

.......................................................................................

پي نوشت:

چند سال پيش يه كتابي خوندم به اسم پيرمرد و دريا اثر ارنست همينگوي.

توي اون كتاب بزرگترين هدف قهرمان پير اين بود كه بزرگترين ماهي رو بگيره.
پيرمرد هيچ آرزوي ديگه اي نداشت...

تا ينكه يه شب بار سفر رو بست تو تاريكي نيمه شب با قايق كوچيكش زد به آب.

روزها و شبها تو همه سختي ها فقط پارو مي زد.

 گرسنگي و تشنگي كشيد و بارها كوسه ها بهش حمله كردن ولي اون فقط مي رفت چون همه وجودش رسيدن به هدفش بود.

نمي دونم چرايه دفعه لحظه نوشتن اين پست اين قصه اومد به خاطرم.
شايد به خاطرشباهت بزرگ بودن هدفها.

مي دونم به كار بردن اسم صياد براي وجودي پر از خوبي درست نيست...

ولي هيچ منظوري جز فكر به قصه بالاوجود نداشت.

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 19:17  
 كنج تاريك
كجاست؟
چرا نمي بينمش؟
ازاين گوشه دنج و تاريك فقط تو در نظرم جاي مي گيري.
چرا مضطربي؟!
نترس او مرا نمي بيند.
توهم همين طور.
با نگاهت صدايش مي كني.
نامش را نمي خوانم.
راستي بهم نگفتي
 زيباست؟
كمان ابروهايش بر دلت زخم نشانده يا شب گونه بودن گيسوان كمندش؟
كاش مي دانستم كدامين مهره رنگين بر حلقه چشمانش جاي گرفته و بلنداي قامتش به كدام ستاره منتهي است؟
نگاهش مهربان است يا شيريني لبخند كمرنگ لبانش؟
ـ پس چرا نمي آيد؟
نگران نباش
برايت چاي مي ريزد
همان گونه كه تو مي خواهي.
با همان دستهاي ظريف و انگشت هاي كشيده...
حتما نسيم شمال را براي فرو نشاندن گرماي استكانت به خدمت گرفته و براي هم زدن شيريني چايت به دنبال بلند ترين شهاب آسمان فرستاده كه اينگونه به انتظارت گذاشته است.
بخور
چايت سرد مي شود.
به كجا خيره شده اي؟
به تلالو چهره نوراني اش؟
حالا ديگر خوب مي دانم كه چرا ديده نمي شوم؟
مدت هاست كه دراين كنج تاريك گم شده ام.

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 22:28