تبليغاتX
 قصه آسمون بی ستاره

 

اون شب آسمون اينجا يه عالمه دلش گرفت.

اونقدر كه بغض، همه وجودش رو پر كرد.

ولي هيچي نگفت .

باز هم با كمون ماهش برامون خنديد و با ستاره هاش بهمون چشمك زد.

اما اون شب  هم مثل چند شب پيشش هرچي اين ور و اون ور رو نگاه كرد اون رو نديد.

نمي دونست كجا قايم شده .

ولی مطمئن بود رو زمين به اين بزرگي جا خيلي زياده و اسه قايم شدن.

حالا كه عادت كرده بود اون هرشب براش دست تكون بده و با خط كردن لبهاش جواب

 خنده هاش رو بده،

با نبودنش دنياش شده بود سياه سياه.

نفهمید چرا ولی يهو بغضش تركيد

اونوقت ستاره ها پخش و پلا شدن و ديگه هيشكي اونا رو نديد.

ستاره ها كه رفتن ماه هم ديگه نخنديد

رفت و نشست پشت يه تيكه ابر سياه و ديگم در نيومد.

حالا ديگه آسمون اينجا خيلي وقته كه سوت و كوره

مردم اينجا خنده ماه و چشمك ستاره ها رو يادشون رفته

ديگه عادتمون شده تماشاي گريه سيل آساي آسمون...

 

|+| نوشته شده توسط ستاره کوچولو در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 21:15